وقتی می گویی این امر غیرممکن است ، کمی دقت کن..
زیرا چیزی که دیروز ناممکن بود،امروز ممکن شده است… اپرای شناور ازجان بارت

از چشم های کتاب به زندگی نگاه کن

زندگی همیشه دست ما رو می گیره و ما رو با خودش به لحظه های مختلف میبره ،یه جاهایی مجبورمون میکنه تصمیماتی بگیریم که نمی خوایم ،یه جاهایی مجبور میشیم چیزایی که دوستشون داشتیم و برای داشتنشون تلاش کردیم رو پشت سر بزاریم و ادامه بدیم البته خیلی جاها خنده و شادی و خوشبختی عزیزانمون رو بهمون نشون میده و ماروهم شاد میکنه یه جاهایی بعد کلی تلاش به هدفت میرسونتت و بهت حس های زیبای مختلف رو میچشونه همه اینا باعث می شه یه روز وقتی مثلا میانسال شدی جلوی آینه به خودت نگاه کنی و بگی سلام خودم الان دیگه میشناسمت

از چشم های کتاب به زندگی نگاه کن…….کاغذ کاهی

میدونم کجا چه تصمیمی می گیری چی شادت می کنه چه کسایی رو دوست داری و……این کاریه که زندگی باهامون میکنه.

زندگی …

گوشه ی دنج تو و کتاب هایت

یادمه اون موقع که کوچیک بودم این تعریفی بود که پدرم از گذر زندگی برام می کرد و می گفت هر چی زمان بیشتر بگذره بیشتر خودت رو می شناسی یادمه خیلی عجله داشتم برای شناختن خودم همه چیز خیلی سریع میگذشت

اولین کتاب زندگی من….

تا یه روز با اولین کتاب زندگیم آشنا شدم ،تازه خوندن رو یاد گرفته بودم با کلی ور رفتن با یه کلمه، تازه میتونستم معنیشو بفهمم ولی هیچی قشنگ تر ز اون لحظه نبود که میتونستم حروف رو کنار هم بخونم و بعد برم توی جمله و بعد توی داستان زیبای یکی دیگه غرق بشم واقعا جالب ترین چیز دنیا بود یادم میاد داستان ها رو چندین بار می خوندم و هر بار خودمو جای یکی از شخصیت هاش میذاشتم احساس نقش های مختلف داستان ها رو حس می کردم مثلا از وقتی کتاب داستان اسباب بازی ها رو خونده بودم مدام حواسم بود که اسباب بازیای منم حرف میزنن یا نه اسباب بازیامو کنارم می چیدم و خودمو به خواب میزدم شاید وقتی من خوابم حرف بزنن

و…

و….بزرگ تر شدم مضمون داستان هام تغییر کرد تصمیم گرفتن جای نقش های مختلف داستان ها سخت تر می شد وحس های جدیدی که تجربه می کردم به جای نقش ها ،خیلی عجیب بودن برام .مثلا حس کشیدن نقاشی چشمهایش به جای استاد ماکان در کتاب چشمهایش یه دنیا حس جدید و عمیق رو به من القا کرد……..خلاصه که هنوز میانسال نشدم خیلی ساعت ها روز ها و هفته ها و سال ها باید برن و بیان تا میانسال بشم ولی جلوی آینه که می ایستم خیلی بیشتر خودم رو می شناسم من چندین بار زن میانسال بوده ام چند بار پیر مرد در حال عبور از بیابان بوده ام مادر دلنگران فرزند همسایه بوده ام و کودک گم شده بوده ام و خلاصه که تا حال صد ها تصمیم گرفتم صد ها حس مختلف چشیدم و ……..این کاری بود که کتاب با من کرد .

رسالت کاغذ کاهی

درواقع کاغذ کاهی به وجود اومده تا بخشی از زندگیت رو زیبا کنه با کتاب ها و مطالب زیبای اونا ،بهت بگه که زندگیت به یه اثر هنری زبا تر تبدیل می شه اگه مثلا بخشی از پس اندازت برای خرید کتاب باشه یعنی خرید چیزی که وجودت برای قلب و روح و ذهنمون واجبه و حذفش کم کم زیبایی رو کم می کنه و از زندگی با ارزشمون می بره.

بازدیدها: 284

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *